تبلیغات
وبلاگ هیگز
Background Color
Slider

ذره ی خدا -- بوزون هیـــگز


خاطرات یك ترم تدریس در برزیل


موضوعات مرتبط : با دانشمندان,

ریچارد فاینمن (Richard Feynman) فیزیكدان نامی معاصر است كه در سال 1965 میلادی به همراه همكارانش جی- اسكوینجر (J-Schwinger)از امریكا و اس. آی . توموناجا (S.I. Tomonaga)از ژاپن، به خاطر ایجاد اولین یگانگی موفقیت آمیزِ نسبیت خاص و مكانیك كوانتومی موفق به دریافت جایزه نوبل در رشته ی فیزیك شد. فاینمن فیزیكدان شوخ طبعی بود و از شیری نكاری های او باز كردن در گاوصندوق ها بود كه در این كار مهارت خار قالعاده ای داشت! همچنین او به خاطر توانایی اش در انتقال مفاهیم پیچیده ی فیزیك به زبان ساده به دانشجویان مشهور است.
فاینمن و نانو
فاینمن در سال 1959 مقاله ای را درباره قابلیت های فناوری نانو در آینده منتشر ساخت. فاینمن درآن سال در یك مهمانی شام كه توسط انجمن فیزیك آمریكا برگزار شده بود، سخنرانی كرد و ایده فناوری نانو را برای عموم مردم آشكار ساخت .
باوجود موقعیت هایی كه توسط « فضای زیادی در سطوح پایین وجود دارد » عنوان سخنرانی وی این بود بسیاری تا آن زمان كسب شده بود، ریچارد. پی. فاینمن را به عنوان پایه گذار این علم می شناسند. سخنرانی او شامل این مطلب بود كه میتوان تمام دایره المعارف بریتانیكا را بر روی یك سنجاق نگارش کرد.یعنی ابعاد آن را به اندازه 25000/1ابعاد واقعیش كوچك كرد. او همچنین از دوتای یكردن اتم ها . برای كاهش ابعاد كامپیوترها سخن گفت (در آن زمان ابعاد كامپیوترها بسیار بزرگتر از ابعاد كنونی بودند اما او احتمال می داد كه ابعاد آنها را بتوان حتی از ابعاد كامپیوترهای كنونی نیز كوچكتر كرد) او همچنین در آن سخنرانی توسعه بیشتر فناوری نانو را پیش بینی نمود. وی در پایان سخنرانیش 1000 دلار برای اختراع اولین الكتروموتوری كه ابعادش حداكثر4 6/1اینچ مكعب باشد، پیشنهاد داد .جایزه ای كه برای اولین كسی كه بتواند ابعاد یك صفحه كتاب را به اندازه ابعاد اصلیش كوچك كند، تعیین كرد. ابعاد این صفحه كتاب می بایست به اندازه ای باشد كه بتوان آن را به كمك یك میكروسكوپ الكترونی خواند. این ایده ها در سال های 1960 و 1985 تحقق یافتند و جایزههای آنها نیز پرداخت شد.
فاینمن در برزیل
فاینمن در سال 1951 ، بعد از جدا شدن از دانشگاه كُرنل و قبل از پیوستن به دانشگاه كلتك، در چارچوب
یك برنامة مبادلات فرهنگی به مدت شش ماه در بریل اقامت داشته است. هدف اصلی اش از این سفر
دنیاگردی و ماجراجویی بوده چنان كه جز تقویت زبان پرتقالی اش در جشنوارة سالانه موسیقی خیابانی در
ریدوژانیرو، كه رویداد مهمی در این كشور است، در یك گروه كاملاً حرفه ای با مهارت طبلك بانگو زده
است. برای خالی نبودن عریضه گزارش سفرش، یك ترم هم در دانشگاه برزیل تدریس كرده است. ببینید
که « آموزش عقب مانده »
چه سابقه درازی دارد .
..... و اما آن یك ترم تدریس در برزیل و مشاهده وضعیت آموزش در این كشور برایم تجربه خیلی جالبی
بود. دانشجویانی كه به شان درس می دادم بیشترشان عاقبت معلم می شدند چون كه در آن سا لها در برزیل
چندان امكانی برای مشاغل دیگر در اختیار فارغ التحصیلان رشته های علمی نبود. این دانشجویان قبلاً خیلی
از درس های فیزیك را گذرانده بودند و درس من قرار بود پیشرفته ترین درس شان در الكترومغناطیس باشد
معادلات ماكسول و این قبیل چیزها. دانشگاه در چندین ساختمان اداری در سراسر شهر پخش بود و
كلاس من در ساختمانی رو به خلیج برگزار م یشد.
در این كلاس پدیدة خیلی عجیبی كشف كردم: گاهی سؤالی می كردم كه دانشجوها فی الفور به آن جواب
می دادند اما دفعة بعد كه به نحوی همان سؤال را مطرح م یكردم اصلاً نمی توانستند جواب بدهند ! مثلاً،
یك بار كه داشتم دربارة نور قطبیده صحبت می كردم به همه شان یك ورقه پولاروید دادم. پولاروید فقط
نوری را عبور می دهد كه بردار الكتریكی اش در جهت معینی باشد، بنابراین توضیح دادم كه چطور از
تاریك یا روشن بودن صفحة پولاروید می شود فهمید كه نور در كدام جهت قطبیده است.
اول دو ورقة پولاروید را آن قدر روی هم چرخاندیم كه بیشترین نور ممكن از مجموعة آنها عبور كند. از
این مشاهده نتیجه گرفتیم كه در این حالت راستای قطبشِ دو ورقه یكی است، یعنی نوری كه از اولی عبور
كرده از دومی هم عبور می كند. ولی وقتی از آنها پرسیدم كه چطور می توانیم جهت مطلق قطبش یك
ورقة پولاروید را فقط با استفاده از همان ورقه تعیین كنیم، هیچ كس نظری نداشت.
می دانستم كه برای پاسخ به این سؤال باید قدری ابتكار به خرج داد، پس برای اینكه راهنمای یشان كرده باشم گفتم
«. به نوری كه آن بیرون از دریا منعكس م یشود نگاه كنید » باز هم هیچ كس چیزی نگفت.بعدش پرسیدم:« هیچ وقت چیزی از زاویة بروستر به گوش تان خورده؟ » بله استاد، زاویه بروستر زاویه ای است كه در آن نورِ بازتابیده از یك محیط شفاف كاملاً قطبیده است
خُوب، حالا این نور بازتابیده در چه راستایی قطبیده است؟
در راستای عمود بر صفحة بازتابش، استاد.
هنوز هم برایم عجیب است، آنها مثل تیر جواب این سؤال ها را می دادند. حتی این را هم می دانستند كه
تانژانت زاویة بروستر برابر با ضریب شكست محیط است. گفتم: خُوب، حالا چه می گویید؟
اما باز هم سكوت. هنوز هم هیچ حرفی برای گفتن نداشتند. همین چند لحظة پیش، خودشان به من گفته
بودند كه نور بازتابیده از یك محیط شفاف مثل همین دریایی كه جلوی چشم شان بود قطبیده است؛
حتی گفته بودند كه در چه راستایی قطبیده است.
بالاخره بیطاقت شدم و گفتم: از پشت پولاروید به دریا نگاه كنید و حالا پولاروید را كم كم بچرخانید.
صداشان بلند شد كه:ا، چه جالب، قطبیده است! بعد از كلی كلنجار رفتن، بالاخره به این نتیجه رسیدم كه
اینها همه چیز را حفظ كرده اند ولی معنی هیچ كدام از حفظیات شان را نمی دانند. مثلاً، وقتی میگویند:
نوری كه از یك محیط شفاف بازتابیده است، نمیدانند كه منظور از محیط یك محیط مادی مثل آب
منیدانند در واقع جهت نور همان جهتی است كه نگاه می كنید تا چیزی را ببینید، و الی آخر. همه چیز را تمام و كمال
« از بر » كرده بودند ولی هیچ چیز معنی داری از این معلوماتشان بیرون نمی آمد.
پس همین بود كه وقتی می پرسیدم: زاویة بروستر چیست؟ فی الفور، مثل كامپیوتری كه این كلمات قبلاً خوردش داده شده باشد،به جواب میدادند؛ولی اگر میگفتم « حالا به آب نگا كنید » چیزی با عنوان« به آب نگاه كنید » برای این كامپیوتر تعریف نشده بود
یك روز اجازه گرفتم رفتم سر یك كلاس در دانشكدة مهندسی. درس دادنِ استاد این طوری بود كه
داشت اگر به زبان خودمان ترجمه اش كنیم می گفت: دو جسم را.... معادل می گوییم... اگر تحت تأثیر...
گشتاورهای مساوی.... شتاب های مساوی بگیرند. دو جسم را معادل می گوییم اگر تحت گشتاورهای
مساوی، شتاب های مساوی بگیرند. دانشجوها گوش تا گوش نشسته بودند و داشتند در واقع دیكته
می نوشتند. استاد هر جمله های را كه بریده بریده گفته بود یك بار هم سریع و پشت سر هم تكرار میكرد و
دانشجوها مواظب بودند تا چیزی را جا نیندازند. و بعد به همین ترتیب جمله های بعدی را می نوشتند. من
توی آن كلاس تنها كسی بودم كه می دانستم استاد دارد دربارة اجسامی با لختیِ دورانی یكسان صحبت
می كند، كه البته فهمیدنش با این جور عبار تها آسان هم نبود.
نمی فهمیدم كه دانشجوها چطور ممكن است از این حرف ها چیزی یاد بگیرند. درس راجع به لختی دورانی
بود اما هیچ صحبتی از این نبود كه مثلاً باز كردن دری كه پشتش وزنة سنگینی گذاشته باشند چقدر سخت
است، ولی اگر جای وزنه خیلی نزدیك به لولای در باشد چقدر آسان!
بعد از كلاس، با یكی از دانشجوها صحبت كردم: این جزوه ای كه نوشتی به چه دردت میخورد؟
خُوب، می خوانمش. باید امتحان بدهیم.
فكر می كنی امتحا نتان چه جوری است؟
خیلی آسان، می توانم یكی از سؤال ها را از همین الان برای تان بگویم.
آن وقت نگاهی به دفترچه اش كرد و گفت: چه وقتی دو جسم معاد لاند؟ جوابش هم این است كه دو جسم
را معادل می گوییم اگر تحت گشتاورهای مساوی شتاب های مساوی كسب كنند.
« یاد بگیرند » خُب، می بینید كه اینها می توانند در امتحان هم قبول بشوند، می توانند همة این خزعبلات را
ولی هیچ چیز جز همان حفظیات حال یشان نباشد.
یك بار هم رفتم سر جلسة امتحانِ ورودی دانشكدة مهندسی. این امتحان شفاهی بود و من اجازه داشتم
گوش كنم. یكی از داوطلب ها معركه بود؛ به همة سؤال ها خیلی قشنگ جواب م یداد. ازش پرسیدند
دیامغناطیس چیست و او به طور كامل جواب داد. آن وقت پرسیدند: وقتی نور به طور مورب از محیطی با
ضریب شكست معلوم و ضخامت معلوم عبور م یكند چه اتفاقی برایش می افتد؟
پرتو نور به موازات خودش جا به جا می شود.
چقدر جابه جا می شود؟
نمی دانم، ولی می توانم حساب كنم. و حسابش هم كرد. شاگرد خیلی خوبی بود، ولی من هم ك مكم داشتم
به اوضاع بدگمان م یشدم.
بعد از امتحان رفتم پیش این جوانِ تیزهوش و برایش توضیح دادم كه از آمریكا آمده ام و می خواهم چند تا سؤال ازش بپرسم كه به هیچ وجه در نتیجة امتحانش تأثیری ندارد
اولین سؤالم این بود كه(میتوانی برای مادة مغناطیسی چند تا مثال برایم بزنی؟)
نخیر.
بعد پرسیدم: فرض كن این كتاب از جنس شیشه است و من دارم از توی آن به یك چیزی روی این میز
نگاه می كنم. حالا اگر من این كتاب را كمی به طرف خودم كج كنم چه اتفاقی برای تصویر م یافتد؟
تصویر منحرف می شود؛ به اندازة دو برابر زاوی های كه كتاب را چرخاند هاید.
گفتم: فكر نم یكنی با آینه قاطی كرده باشی؟
نه استاد.
این جوان همین چند دقیقه پیش در امتحان گفته بود كه نور به موازات خوش جاب هجا می شود و بنابراین
تصویر قدری به یك طرف منتقل می شود؛ حتی حساب كرده بود كه چقدر منتقل می شود. اما حالا
نمی فهمید كه یك تكه شیشه هم ماده ای با ضریب شكست است و تشخیص نمی داد كه سؤال من هم
همانی است كه در امتحان جوابش را داده است.
در دانشكدة مهندسی درس روش های ریاضی در فیزیك و مهندسی را هم تدریس كردم. سعی كردم
به شان یاد بدهم كه چطور می شود مسائل را با روش آزمون و خطا حل كرد. این چیزی است كه
دانشجویان معمولاً یاد نمی گیرند، و بنابراین من كار را با مثا لهای ساده ای از حساب شروع كردم تا روش
را توضیح بدهم. برایم عجیب بود كه از حدود هشتاد نفر دانشجو فقط هشت نفر اولین تكلیف را تحویل
دادند. برای شان سخنرانی آتشینی كردم در این باره كه باید خودشان عملاً با مسائل كلنجار بروند نه این كه
فقط لم بدهند و تماشا كنند كه من چه جوری حل م یكنم.
بعد از آن جلسه چند تا از دانشجوها به نمایندگی بقیة كلاس به دفترم آمدند و گفتند كه من از زمینة
تحصیلی شان بی خبرم و معلومات شان را دست كم گرفته ام؛ كه می توانند درس را بدون حل مسئله هم یاد
بگیرند؛ كه قبلاً به قدر كافی ریاضیات خوانده اند؛ كه خلاصه سطح مطالبی كه من می گویم برای شان
پایین است.
به هر حال درس را ادامه دادم، اما به مطالب سطح بالاتر و سخت تر هم كه رسیدیم باز هم دریغ از یك
مسئله كه كسی حل كند و بیاورد. و البته علتش برای من معلوم بود: نمی توانستند حل كنند.
چیز دیگری هم كه هیچ وقت نتوانستم به آن وادارشان كنم سؤال كردن بود. سرانجام یك یشان برایم
توضیح داد كه: اگر من موقع درس از شما سؤالی بپرسم، بعد از كلاس همه می ریزند سرم كه چرا وقت
كلاس را تلف م یكنی؟ ما داریم زحمت م یكشیم یك چیزی یاد بگیریم، و تو با این سؤال كردنت
نمی گذاری...
سال تحصیلی كه تمام شد، دانشجوها ازم خواستند كه برای شان از احساسی كه از تدریس در برزیل
داشته ام حرف بزنم. گفتند كه علاوه بر دانشجوها، استادهای دانشگاه و چند تا از مقامات دولتی هم به این
سخنرانی خواهند آمد. ازشان قول گرفتم كه بتوانم هر چه دلم خواست بگویم. گفتند: البته كه م یتوانید.
اینجا یك كشور آزاد است.
روز موعود، یك جلد كتاب درسی فیزیكی عموم یای را كه آنجا در سال اول كالج تدریس می شد زیر
بغل زدم و به تالار سخنرانی رفتم. تصورشان این بود كه این كتاب ، كتاب خیلی خوبی است، چون كه مثلاً
با حروف متنوع چاپ شده بود چیزهایی خیلی مهم با حروف سیاه بزرگ محض حفظ كردن، و مطالب
كم اهمیت تر با حروف نازك تر و كوچك تر، و از این قبیل چیزها.
همان دمِ در یكی گفت: چیز بدی كه از این كتاب نمی خواهید بگویید، نه؟ مؤلف كتاب هم توی جمعیت
است، و همه فكر می كنند كه این كتاب كتابِ درسی خوبی است.
قول شان را یادآوری كردم....
تالار كاملاً پر بود. در شروع حرف هایم گفتم كه علم در واقع درك رفتار طبیعت است. بعد پرسیدم: چرا
آموزش علوم اهیمت دارد؟ واضح است كه هیچ كشوری نم یتواند خودش را متمدن حساب كند مگر
این كه... وِر وِر وِر وِر. همه داشتند سر تكان می دادند، چون كه من داشتم همان حرف هایی را می زدم كه
می دانستم قبولش دارند.
اینها البته همه اش مزخرفات است. برای این كه اصلاً چرا ما باید فكر كنیم كه لازم » آن وقت ادامه دادم كه
است از كشور دیگری عقب نیفتیم؟ لابد باید یك دلیلِ خوب داشته باشد، یك دلیلِ معقول نه صرفاً به
بعدش از فواید علم صحبت كردم و از سهمی كه «. این دلیل كه كشورهای دیگر هم همین فكر را می كنند
در بهبود اوضاعِ بشر دارد، و از این قبیل افاضات راستش، یك كمی سرب هسرشان گذاشتم.
بعد گفتم: هدف اصل یام از این حر فها این است كه نشا نتان بدهم در برزیل اصلاً علم آموزش داده
نمی شود! دیدم كه چه ولول های دارد در جمعیت به پا می شود.
به شان گفتم كه یكی از اولین چیزهایی كه در برزیل بر من تأثیر گذاشت دیدن بچه های دبستانی در
كتاب فروشی ها بود كه داشتند كتا بهای مربوط به فیزیك م یخریدند. این همه بچه دارند در برزیل
فیزیك می خوانند، و این مطالعه را خیلی زودتر از بچه های امریكایی شروع می كنند. آن وقت خیلی عجیب
است كه شما چندان فیزیكدانی در این كشور پیدا نم یكنید چرا چنین است؟ این همه زحمت و فعالیت
این همه كودك هیچ حاصلی ندارد.
بعد برای شان آن محققِ یونانی را مثال زدم، كه عاشق زبان یونانی بود و متأسف از این كه در كشورِ خودش
زیاد نستند جوان هایی كه زبان یونانی می خوانند. یك وقتی می رود به یك كشور دیگر و بسیار مشعوف
می شود وقتی می بیند آنجا همه دارند یونانی می خوانند، حتی بچه های دبستانی. می رود به جلسة امتحان دانشجویی كه می خواهد مدرك زبانِ یونانی اش را بگیرد، و از او می پرسد
نظر سقراط دربارة رابطه میان حقیقت و زیبایی چه بود؟و دانشجو نمی تواند جواب بدهد.
باز می پرسد در سمپوزیوم سوم سقراط به افلاطون چه گفت؟
این گُل از گُل دانشجو وا می شود و بلافاصله مثل تیر جواب می دهد كلمه به كلمة چیزهایی را كه سقراط گفته بود، به زبان یونانی فصیح ، بیان می كند.
اما چیزی كه سقراط در سمپوزیوم سوم گفته بود همان رابطة میان حقیقت و زیبایی بود!
چیزی كه این محقق كشف میكند این است كه شاگردها در كشورِ دیگر برای یاد گرفتنِ یونانی اولش
تلفظ كردن حرف ها، بعد تلفظ كردن كلمه ها، و بعد هم تلفظ كردن جمله ها و پاراگراف ها را یاد
می گیرند. می توانند كلمه به كلمه عین گفته های سقراط را از حفظ تكرار كنند، غافل از این كه این الفاظ
یونانی در واقع یك معنایی هم دارند. در نظر شاگردها همة ای نها صرفاً اصوات ساختگی اند. هیچ وقت
كسی این الفاظ را برا یشان به كلمات و عبارات مفهوم ترجمه نكرده است.
گفتم: من وقتی علم یاد دادن شما به بچه های مردم را در برزیل می بینم به یاد همین چیزهایی كه تعریف كردم
می افتم. (ولولة عظیم در جمیعت!)
بعد آن كتاب فیزیك مقدماتی را كه كتاب درسی شان بود بالا گرفتم و گفتم كه در هیچ جای این كتاب
هیچ نتیجة تجربی ذكر نشده، جز یك جا كه توپی روی سطح شیبداری می غلتد، و می خواهد نشان بدهد
كه توپ بعد از یك ثانیه، دو ثانیه، و غیره به كجا رسیده. مقادیری كه برای مساف تها نوشته شده اند
دارند خطا دارند یعنی اگر به آنها توجه كنید می بینید كه از آزمایش به دست آمده اند، چون كه این عددها كمی
كمتر یا كمی بیشتر از مقادیر نظری اند. در كتاب حتی از لزوم خطاهای تجربی هم صحبت شده كه البته
هیچ اشكالی ندارد. مشكل اینجاست كه وقتی با این مقادیر شتاب حركت را محاسبه می كنید به همان
جواب درست برای حركت ذره می رسید. اما توپی كه از سطح شیبدار پایین می غلتد، عملاً لختی دورانی
دارد و برای دورانش هم نیازمند انرژی است. به همین علت، اگر آزمایش را عملاً انجام بدهید، می بینید
شتابی كه توپ می گیرد، به خاطر همین انرژی اضافی ای كه صرف دوران می شود، تنها پنج هفتمِ شتاب نظری ذره ای است كه روی سطح شیبدارِ صاف به پایین می لغزد.
پس نتایج تجربی این یك دانه مورد هم حاصل از یك آزمایش جعلی است. معلوم است كه هیچ كس این توپ را نغلتانده، چون اگر غلتانده بود هیچ وقت چنین نتایجی به دست نمی آورد!
به شان گفتم كه یك چیز دیگر هم دستگیرم شد. اگر همین طور شانسی كتاب را باز كنم و جملات توی
صفحه ای را كه آمده است بخوانم، آن وقت می توانم نشان تان بدهم كه مشكل چیست كه اینها علم نیست،
و صرفاً برای حفظ كردن است. بنابراین شجاعتش را دارم كه همین حالا، جلوی چشم همه شماهایی كه
اینجا نشست هاید، انگشتم را الله بختكی توی صفحات فرو ببرم و همان جایی را كه آمده است برا یتان
بخوانم تا ببینید چه خبر است.
همین كار را هم كردم، و مطلب آن صفحه را بلند خواندم: درخششِ اصطكاكی: درخشش اصطكاكی
نوری است كه هنگام خرد شدن بلورها گسیل م یشود....
آن وقت گفتم: خُوب حالا شما به این می گویید علم؟ نخیر! این فقط معنی كردن یك كلمه برحسب
كلمه های دیگر است. هیچ چیزی دربارة طبیعت گفته نشده است چه بلورهایی موقع خُرد شدن نور تولید
می كنند؟ اصلاً چرا نور تولید می كنند؟ تا حالا دیده اید كه دانشجویی رفته باشد خانه اش این پدیده را
آزمایش كرده باشد؟ حتماً ندیده اید چون با این اوضاع اصلاً نمیتواند كه چنین كاری بكند. اما اگر به جای این حرف ها مثلا نوشته شده بود كه اگر یك تكه قند را توی تاریكی با قندشكن خرد كنید، »
می توانید ببینید كه نورِ تقریباً آبی رنگی تولید م یشود، و این پدیده در بعضی از بلورهای دیگر هم اتفاق می افتد.
در این صورت حتماً یك ، علتش را هنوز كسی نمی داند، اما اسمش درخششِ اصطكاكی است
عده ای می روند پدیده را امتحانش م یكنند و در واقع تجربه ای از طبیعت به دست می آورند.
من برای نشان دادنِ اوضاع كتاب از این مثال استفاده كردم، ولی در واقع هیچ فرقی نمی كرد كه انگشتم را
روی كدام صفحه بگذارم؛ همه جایش همین طوری بود.
دست آخر هم گفتم كه من نمی توانم بفهمم كه چطور ممكن است كسی در چنین نظامی چیزی یاد بگیرد؟
در سیستم خودزایی كه در آن افرادی در سهایی را می گذرانند و به افراد دیگری یاد م یدهند كه
درس هایی بگذرانند، اما هیچ كس چیزی سرش نمی شود، ادامه دادم: ولی شاید هم در اشتباه باشم؛ دو تا از
شاگردان كلاسم نتایج خیلی خوبی گرفتند، و یكی از فیزیكدا نهایی كه این جا می شناسم درسش را تا آخر
در برزیل خوانده است. پس لابد باید برای بعضی ها ممكن بوده باشد كه در این نظام، با تمام اشكالاتش،
پیشرفت كنند
بعد از تمام شدن حرف هایم، رئیس بخش آموزش از جایش بلند شد و گفت آقای فاینمن به ما چیزهایی گفت
گفت كه شنیدنش برای مان خیلی سخت بود، اما معلوم است كه او عاشق علم است و انتقادش هم صمیمانه
است. بنابراین فكر می كنم كه باید به حرفش گوش كنیم. من وقتی به این سخنرانی آمدم می دانستم كه« نظام آموزشی ما بیمار است، اما حالا فهمیدم كه بیمار یاش سرطان است و نشست. بعد از شنیدن حرف های رئیس بقیه هم دل و جرأت پیدا كردند كه ابرازِ نظر كنند و هیجان شدیدی به پا شد. هر كسی بلند می شد و پیشنهادی می كرد. دانشجوها دور هم جمع شدند و كمیت ههایی برای تكثیر متن سخنرانی ها و كارهای دیگری از این قبیل تشكیل دادند.
بعد اتفاقی افتاد كه كاملاً برایم غیرمنتظره بود. دانشجویی بلند شد و گفت من یكی از دو دانشجویی هستم »
كه دكتر فایمن در آخر صحبت هاشان اشاره كردند. می خواستم بگویم كه من در برزیل درس نخوانده ام،
در آلمان درس خواند هام و تازه امسال به برزیل آمد هام
آن یكی دانشجویی هم كه خوب امتحان داده بود یك چیزهای مشابهی گفت. آن استادی هم كه مثال زده
بودم بلند شد و گفت: درس خواندن من در برزیل مقارن با سال های جنگ بود دورانی كه همة استادها
دانشگاه را ترك كرده بودند و به همیت علت خوشبختانه من همه چیز را تنهایی پیش خودم خواندم.
بنابراین واقعش این است كه از نظام آموزشی برزیل مستفیض نشد ه ام
انتظارِ این یكی را نداشتم. می دانستم كه نظامِ آموزشی بدی است، و حالا می دیدم كه خیلی بد است
وحشتناك است.
برزیل رفتنِ من در چارچوب طرحی بود كه دولت آمریكا منابع مال یاش را تأمین م یكرد. بنابراین، وقتی
برگشتم، وزارت امور خارجه ازم خواست گزارشی از سفرم بنویسم. من هم كلیات و مطالب مهم تر از
سخنرانی ام در برزیل را برای شان نوشتم. بعدها از جایی شنیدم كه در وزارت خارجه یكی شان گفته بود :
وقتی یك آدم ساده لوح و خطرناك را بفرستی برزیل همین می شود دیگر؛ مردك احمق! فقط بلد است »
كاملاً برعكس! به گمانِ من این یارو وزارت .« دردسر درست كند. اصلاً نمی فهمد چه مشكلاتی هست
خارجه ای خودش ساده لوح بوده كه خیال می كرده هر جایی به اسم دانشگاه، با فهرستی از رشته ها و
درس ها و غیره، واقعاً دانشگاه است.
مترجم:محمدرضا بهاری
به نقل از:تالار گفتمان دانشجویی لیان پورتال

برچسپ ها